پنجره رو که تازه برای عید تمیز کرده بودم و  حسابی برق میزد باز کردم ، دستم رو جلو بردم وآروم شکوفه های گلابی رو ناز کردم و با لبخند گفتم: سلام.

درخت  گلابی توی حیاطمون پر از شکوفه های صورتی کمرنگ شده ، حالا دیگه قدش تا کنار پنجره ما رسیده و الان عضوی از خانواده دو نفره ما شده. زیر درخت رو تازه گلهای بنفشه زرد و زرشکی کاشته ایم. چه هارمونی قشنگی دارند با هم. از این بالا که نگاه می کنم انگار که یک پارچه مخمل رنگی پهن کرده باشی تو باغچه.

 آرنجم رو گذاشتم روی نرده ، دستم رو گذاشتم زیر چونم و گوش کردم به سکوت کوچه… بوی گل ،نسیم خنک ، رنگ گلها ، سکوت بهار…مثل آدمهای مست، خمارآلوده خندیدم.

_ گوجه سبز، گوجه سبز، نوبر بهاره، خانوم میخوای گوجه سبز؟

صدای پسر دست فروش تو کوچه پیچید، با گاری چوبی کوچیکش که پر از گوجه سبز بود، همونطور ایستاده بود و از تو کوچه زل زده بود به من.

باز گفت : _ نوبَره ها! ترشِ ترش………

…….دو زانو روی علفها نشسته بودم و به طیبه که داشت کنار رودخونه دنبال دو تا سنگ بزرگ و تخت می گشت، نگاه می کردم.

یک سطل قرمز پر از گوجه سبز وحشی کنارم روی علفهاست. ساعتها طول کشیده تا اینها رو از روی درختهای توی جنگل چیدیم.

_ پیدا کردم . اینا خوبن. ببین، این سنگ بزرگتر رو میذاریم زیر، حالا یه گوجه سبز بده، اینو میذاریم رو سنگ، با این یکی سنگه می زنیم روش، ولی نباید له بشه، یه طوری بزن که فقط از وسط نصف بشه که هستش رو در بیاریم، خوب؟ وقتی همشو  اینطوری کردیم بعد میریزیم تو ظرف و بهشون دَلال و نمک می زنیم و می خوریم.

لبامو جمع کردم و آبی رو که از تصور ترشی و خوشمزگی این معجون تو دهنم جمع شده بود قورت دادم.

_ باشه بده من امتحان کنم.

باز طیبه با لهجه شیرین شمالیش گفت: _ پس من میرم دو تا سنگ دیگه برای خودم پیدا کنم.

سال جنگ بود. به خاطر بمب بارون، مدرسه ها تعطیل شده بودند. من یازده سالم بود و اون سال ، امتحان نهایی داشتم.

برای اینکه از درس و مدرسه عقب نیافتیم به دعوت خاله ام به ویلاشون که توی یک روستای کوچیک به اسم حمزه ده علیا که نزدیک نوشهر بود رفتیم و از وسط سال تحصیلی تو مدرسه همون روستا اسم نویسی و شروع به درس خوندن کردیم.

یک مدرسه با پنج کلاس کوچیک، با دو ردیف نیمکت که روی هر نیمکت گاهی چهار نفر می نشستند، یک حیاط خاکی با دیوارهای کوتاه که زنگهای تفریح بچه ها بهش تکیه می دادند و با نوک دمپائیهای پلاستیکیشون با خاک بازی می کردند و با خجالت به ما که تازه وارد بودیم زل می زدند. انگار که ما از یک سیاره دیگه اومده باشیم. البته خود من هم تا مدتها همین احساس رو داشتم، من از سیاره تهران اومده بودم و اونها ساکنان یک سیاره کوچیک بودند که شاید با قویترین تلسکوپ ها هم دیده نمی شد.

از هفته دوم من و رامین و سهراب » پسرخاله ام» لباسها و کفشهای شهری، جامدادی وخودکار و مداد و پاک کنهای فانتزیمون  رو بوسیدیم و گذاشتیم تو کمد و شدیم مثل بچه های مدرسه «حمزه ده علیا» .

هر روز صبح با یک لباس و کفش ساده و گاهی دمپایی، کیف و کتاب رو می زدیم زیر بغل و پیاده از جاده های مال رو که دو طرفش پر از شالی زارهای زیبا با بند کشی های گٌلِی بود راه میافتادیم به سمت مدرسه.

تو کلاس دخترها به سرعت برام تو نیمکت هاشون جا باز می کردن و با اشتیاق نگاهم می کردند که کنارشون بشینم .

 به رفتارهای دوستانه و کنجکاوی همیشگیشون در مورد خودم عادت کرده بودم. اتفاقات تلخ و شیرین زیادی افتاد تا اونها بفهمن من هم مثل خودشون، یک آدم از همین سیاره هستم.

مثلا اینکه معلممون آقای خرمی، من رو هم مثل بقیه بچه ها به خاطر نمره کم ریاضی با خط کش تنبیه می کرد و من با دلخوری دستم رو که درد گرفته بود زیر بغلم جمع می کردم . یا اینکه مثل همه، موقع امتحان روی کف خاکی حیاط می نشستم و از دیدن گاوی که گاهی وارد مدرسه می شد وبالای سرمون ما ما می کرد جیغ می زدم و می خندیدم . یا وقتی آبگرم کن خونه از کار میافتاد، مادرم ساک می بست و راهی حمام عمومی روستا می شدیم، با این فرق که چند بار اول تا به حمام برسیم یک دوجین آدم پشتمون راه میافتادند و تا دم در ما رو همراهی می کردند، و تازه بعضی هاشون تا تموم شدن کارمون بیرون منتظر میموندند تا با چشمهای خودشون ببینند که ما سرخاب و سفیداب زده از در حمام بیرون میاییم، اونوقت بود که با لبخند پر مهری می گفتند : » ساعت آب گرم حاج خانوم، عافیت باشه.»

چشم انداز خونه خاله ام تا چشم کار می کرد شالیزار بود. گاهی که هوا گرم میشد، می تونستی عطر خوش برنج رو با تمام وجودت حس کنی. عصرها که از مدرسه برمیگشتم، توی بالکن می ایستادم و با لذت به این منظره نگاه می کردم ، اما با وجود طیبه فهمیدم که چیزی فراتر از زیبایی و آرامش توی این شالی زارها نهفته، ماجراجویی و لذت تجربه خطر .

به فاصله صد متر از ویلای ما یک خونه نیمه کاره بود که ناشیانه با بتن های آماده ساخته شده بود.  صاحب خونه رو عروس صدا می کردند. زنی بیست و چند ساله که چهل ساله به نظر می رسید و رویهم رفته هفت، هشت تا دندون بیشتر نداشت و جالب اینکه همیشه لبخند میزد. عروس دو سال بعد از ازدواجش صاحب دو فرزند شده بود و بعد شوهرش رو توی یک تصادف وقتی با موتور از شهر برمیگشته، از دست داده بود.

لقب عروس  رو هم چون خیلی زود بیوه شده بود براش گذاشته بودند. مردم ده بعد از مرگ شوهرش یک اتاق دیگه از خونه نیمه کاره ای  رو که قرار بود خونه بزرگ و قشنگی بشه براش ساخته بودند. دیوارهای نصفه و نیمه، بتن های روی هم انباشته توی حیاط و شکل نافرم خونه، شبها با نور ماه هیبت ترسناکی به خودش می گرفت و جون می داد برای ساختن داستان های مهیج و ترسناک .

بعضی شبها این داستانها رو با صداهای ترسناک و حرکات نمایشی برای رامین و سهراب تعریف می کردم… » و اونوقت که صدای یک جغد سکوت شب رو پاره می کنه ، هووو هووو، ابرهای سیاه به آرومی از جلوی ماه کنار میرن و اولین اشعه نور کمرنگ ماه از پنجره به صورت عروس که خوابیده می خوره ، عروس مثل آدمهای مسخ شده از جاش بلند میشه و به سمت کمد لباسش میره، در کمد با صدای جیر جیر گوشخراشی باز میشه، نور ماه توی کمد رو روشن میکنه، یک لباس عروسی با تور بلند، کهنه به رنگ طوسی،  پر از تار عنکبوت، عنکبوت ها به سرعت کنار میرن…. عروس لبخند ترسناکی میزنه، رنگ صورتش به کبودی میزنه، آروم دستش رو جلو میبره و لباس رو برمیداره و تنش می کنه و تو تاریکی شب به سمت شالیزار راه میافته. مارهای سیاه از جلوی پاهاش کنار میرن. عروس صداهای عجیبی از خودش درمیاره انگار داره یکی رو صدا میزنه… فیسسس، طولی نمیکشه که صدایی هولناک از ته شالیزار جوابش رو میده، آب زیر شالی ها شروع به قل قل میکنه، باد دیوانه وار زوزه میکشه، ززززززز، عروس قهقه میزنه و ناگهان….»  همینجا یک بالش محکم توی صورتم می خورد و رامین و سهراب به سمتم حمله ور می شدند و تا می تونستند کتکم می زدند و من درحالی که از خنده اشک از چشمهام میومد، میگفتم :_ ترسوها بذارین بقیه اش رو بگم.

عروس با دو بچه اش، طیبه و مرتضی بهترین دوستهای من و رامین توی این خونه زندگی می کردند.

طیبه دختر لاغر و سبزه رو و بانمکی بود .زمان نشاکاری و برداشت برنج، آستین هاش رو بالا میزد و با دستهای کوچیکش تند و تند همراه مادرش توی زمین کار می کرد. اسمش رو گذاشته بودم دختر کوچک شالیزار.

 در مقایسه با بقیه بچه های کلاس باهوش و درسخون بود . میگفت می خواد درسش رو ادامه بده و برای خودش کسی بشه . چند باری که به خاطر مریضی مادرش به بیمارستان شهر رفته بودند، عاشق شغل پرستاری شده بود .  یک پیراهن سفید مردونه گشاد تنش می کرد، یک روسری سفید رو سرش میذاشت و از پشت سر گره اش میزد، یک گوشی پزشکی با نخ کاموا و دو تا قاشق  درست کرده بود که مینداخت دور گردنش و روی پنجه پاهاش راه می رفت و با لهجه شیرینش میگفت:  خانوم اجازه بدین ضربان قلبتون رو گوش کنم، شاید شما رو بستری کنیم، باید با دکتر مشورت کنم، نترسید چیز مهمی نیست. و من با دیدن شکل و شمایل و اداهاش از خنده ریسه می رفتم.

اما پرمخاطره ترین تفریح ما کشف جانورهای توی شالی زار و شکار اونها بود. از روی بندکشی های گلِی راه میافتادیم تو دل شالی ها. اینقدر می رفتیم و می رفتیم که دیگه خونه ای دیده نمی شد . همه جا سکوت بود و سکوت . طیبه انگشت سبابه اش رو جلوی دماغش می گرفت و می گفت :_ هیس ، اگه خوب گوش کنی از صدای حرکت آب می تونی بفهمی کجان؟

 صدای قلبم رو میشنیدم که تاپ تاپ می کرد. تا به حال از نزدیک مار ندیده بودم، چه برسه به اینکه بخوام بپرم و یکیشون رو از دُم بگیرم!!

آروم می گفت: _ نترس مار تو آب نیش نداره، بی خطره، فقط مادرم میگه باید مواظب باشین ماری که صورتی رنگه و انگار پوست رو تنش نیست رو نگیرین، آخه اون ملکه مارهاست، اگه اذیت بشه، شب تمام مارهای شالیزار میان و انتقام می گیرن.

اینها رو که میگفت، چشمهام از ترس گشاد می شدند، می گفتم :_ طیبه جون ولش کن اصلا،  بیا بریم تو باغ گوجه سبز بچینیم.

که یکدفعه می گفت :_ رعنا، اوناهاش و می پرید و تو یک چشم به هم زدن می دیدی یک مار بیست سانتی رو از دُم گرفته و پیروزمندانه بالا پایین می پره.

_ بیا بگیر ترس نداره که. ببین چه رنگی داره !

طولی نکشید که تحت تعلیم طیبه و مرتضی ، من و رامین تبدیل به مارگیرهای قهاری شدیم . یک سطل بزرگ  بر میداشتیم، مسابقه میذاشتیم که کی مار بزرگتری شکار میکنه، اونوقت چهار نفری راه میافتادیم تو شالی زار و تنها زمانی برمی گشتیم که سطل پر از مارهای ریز و درشت شده بود .

بعد می ایستادیم بالای سطل و خوب پیچ و تاب مارها رو تو هم تماشا می کردیم و سر اینکه کدوم یکی بزرگتره با هم بحث می کردیم.

_ خوب حالا وقتشه. می خوام مارها رو به شالیزار برگردونم. حاضرین؟

اونوقت مرتضی سطل رو دمر میکرد تو آب و مارها پیچ و تاب خوران به خونشون برمیگشتند.

 انگار نسبت سن آدم ها با ترس رابطه مستقیم داره. الان که سی و دو ساله هستم اگر  توی برنامه تلویزیون هم مار ببینم موهای تنم سیخ میشن وکانال رو عوض می کنم. چطور می تونستم به دنبال بزرگترین مار، تو گِل وآب راه بیافتم؟!

اون سال سر امتحان های نهایی من سخت مریض و بستری شدم. یک بیماری ویروسی گرفته بودم که دایما سرم گیج میرفت. مادرم که اصلا دلش نمی خواست من یکسال از مدرسه عقب بیافتم، درس خونده یا نخونده، هر روز با ماشین من رو به محل امتحان که در نوشهر بود، می برد و با سلام و صلوات من رو راهی کلاس میکرد و منتظر می ایستاد تا من زار و نزار از سر امتحان برگردم.

یادم نمیاد که هیچ امتحانی رو خوب داده باشم ولی به لطف سفارشهای مادرم به ممتحن ها و به دلیل بیماریم که حسابی زرد و زارم کرده بود و البته به دلیل جنگ زده بودنم که امتیاز بزرگی بود، از تمام درسها نمرات نسبتا خوبی گرفتم و با یک کارنامه آبرومندانه به تهران برگشتم.

طیبه » دختر شالیزار» هم اون سال از تمام درسها نمره آورد و قبول شد .

وقت برگشتنمون به تهران اینقدر تو بغل هم گریه کردیم که دل سنگ به حالمون کباب می شد. قول دادیم به هم نامه بنویسیم و همدیگر رو فراموش نکنیم و من قول دادم که هرطور شده هر سال تابستون رو اونجا بگذرونم . تو عالم بچگی کلی قول و قرار گذاشتیم و وعده ها به هم دادیم ولی همون سال خاله ام ویلا رو فروخت و اون آخرین باری بود که طیبه رو دیدم، آخرین باری بود که برای چیدن ازگیل ژاپنی از درختهای بلند بالا رفتم، قورباغه و مار و خرچنگ گرفتم،  تو جنگل توت وحشی و گوجه سبز چیدم و آخرین باری بود که تو شالیزار تا دوردست ها بی پروا دویدم وقتی که صدای آواز زنان خوب روستا تا تو آسمون ها میرفت، در حالی که خم شده بودند روی شالی ها و می خوندند:

شالیزار سبز و بیدار، پیرهن عروس پوشیده      عطر خاک، عطر مهتاب، عطر تازه ی امیده

ای لای لایی، لای لایی، شالیزار امید مایی          ای لای لایی، لای لایی، شالیزار نور خدایی

کم کمک مهتاب شالی میره تا سحر بیاد             شالیزار در انتظار تا که خورشید دربیاد

وای گلم کجا کوچ کنیم از دیار خوب خومون       وای خدا نذار بشینه خاک غریبی بهمون

خون میدم روی خاک خاک خومون آی طلایِ       جون میدم غم ندارم بالا سر مو خدایِ

ای لای لایی، لای لایی، چه خوشه بلاتِ خومون       ای لای لایی، لای لایی، دشمنم می بینم پشیمون…….

……._ رعنا نکنه می خوای این بچه رو از اون بالا هیپنوتیزم کنی که پنج دقیقه است تو چشماش زل زدی؟ گوجه سبز بگیرم ازش؟

افشین که تازه از راه رسیده بود، تو کوچه کنار پسر دست فروش ایستاده بود و با لحن خنده داری داشت به پسره می گفت حالا که هیپنوتیزم شدی کیلویی چند؟

با خنده گفتم : افشین دو کیلو بگیر، این آقا پسر رو هم  بیار بالا می خوام بهش معجون گوجه سبز با دَلال و نمک بدم . اصلا یه شیشه هم میدم ببره برای خواهر و مادرش.

افشین دستش رو گذاشت پشت پسر و گفت : بیا بریم بالا که شانست  گفته امروز . این  دَلال برای خانوم من حکم طلا رو داره! پسرک چرخش رو به سمت خونه هل داد و با خوشحالی خندید.

پایان